(نقطه آغاز)

ساخت وبلاگ
به نام خدای عقل و احساس (کالبد زمین ندارد ژن وفا!) به باغ شب ، عطر ماهتاب چو گُلی زیبا میدرخشد او می پراکند به قلب عاشقان زمین رایحه ای خوش تر زِ هزاران بو اما نشسته است غمی عجیب  بر گُرده مشام من امشب یخ کرده است جسم لرزانم می سوزد روح من در یک تب در جست و جوی یک جمله خوب در تکاپوی یک روزنه درک صدایی در سکوتم نعره برآرد ترک کن دنیا را ترک می ترسم زِ هیبت پرخشمش گاه چون عربده کشی شرور گاه گریه کالبد,زمین,ندارد,...
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 3:39
به نام خداوند عقل و احساس وحدت گفت به دریا قطره کوچکی آخر چه نیازی تو را به من؟ به ساحل عریان بهر آزادی ای رفیق قدیمی !موجی بزن نه من اسیر تو، نه تو محتاج من! رها شدن  زِ این قیدها  مرا  باید می روم فارغ و رها  از  تو روزی آری!  خودم  دریا  شوم  شاید گفت دریا: قطره کوچک پرمدعا من گرچه پهناور و  پُرشکوه اما وجود من نیست مستقل از شما دریا، دریا نَبوَد بی اجتماع قطره ها قطره خندید: تاثیر من کجاست؟وحدت,...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 3:39

به نام خداوند عقل و احساس خاری بزرگ در کنار گُلی نشست دخیل به دامن سیاه گلدان بست گفت: زین  پس با تو  می مانم رها نشود ساقه تو از این دست به درد آمد عجیب، وجودِ نازک گل پر زد و نشست به نظاره اش،بلبل گُل،  دامن زِ  آغوش خار  کشید به او متعجب و مبهوت  زد زُل گفت: تو را نه لایق  واژه ی  عشق که تمام تو غرور و خودخواهی است نیامده  زخم  زدی به  پیکر من تعبیر تو از عشق ، آخر چیست؟ مانع  عبور  آفتاب   ...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 3:39
آقای من!

جان به  لب آمد ، نیامدی!

آقای من!

واژه به تب  آمد  نیامدی!

در این هوای سرد و سوزان انتظار

نخل خسته دل ما،

سوخت و به رطب آمد  نیامدی!


برچسب‌ها: شعر نو, شعر, مهدویت, زینب عامری انتظار,...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 3:39
به نام خداوند عقل و احساس

مگر نه اینکه وعده آمدنت شوق به دل رمضان انداخت؟

مگر نه اینکه نیامدنت غمی عجیب به روز آخر رمضان بخشید؟

ببخش که "عجل لولیک الفرج هایم "  بی اثر شده!

که باز شوال شد و چشمانم آفتاب ظهور تو را ندید!


برچسب‌ها: شعر نو, شعر, مهدویت, زینب عامری دوبیتی,مهدوی,...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 3:39
به نام خداوند عقل و احساس (نقطه آغاز) در جام خویش امروز قطره ای جز خون نمی بینم عقل و بار خود کیسه کرده ام راهی جز جنون نمی بینم تمامی حرف ها تا بیخ می رود فرو چو نیشتر هر رهگذر بنا به توانش ضربه ای کم تر یا بیشتر چنان زخمی ات میکنند این آشنا ترین آشنا هزار دشمن نتواند کشاند چو او تا نا کجا! هیچ کس در سبد خود ندارد گل التیام نمی ریزد ذره ای ساقی شراب در این جام آسمان هم به تابستان حلاوت باراننقطه,آغاز,...
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 3:39

close
تبلیغات در اینترنت