(نقطه آغاز) : بدون عنوان

ساخت وبلاگ

چکیده : به نام خداوند عقل و احساس خاری بزرگ در کنار گُلی نشست دخیل به دامن سیاه گلدان بست گفت: زین  پس با تو... با عنوان : بخوانید :
به نام خداوند عقل و احساس

خاری بزرگ در کنار گُلی نشست

دخیل به دامن سیاه گلدان بست

گفت: زین  پس با تو  می مانم

رها نشود ساقه تو از این دست

به درد آمد عجیب، وجودِ نازک گل

پر زد و نشست به نظاره اش،بلبل

گُل،  دامن زِ  آغوش خار  کشید

به او متعجب و مبهوت  زد زُل

گفت: تو را نه لایق  واژه ی  عشق

که تمام تو غرور و خودخواهی است

نیامده  زخم  زدی به  پیکر من

تعبیر تو از عشق ، آخر چیست؟

مانع  عبور  آفتاب   بر تن  منی

در خلقت جداگانه ما  خیری ست

عاشق بی رحم و خودخواه  نیست

نه! راهی برای وصل گل و خار نیست!

خار ، لجوج و سخت به گُل چسبید

باد ،  به داد  بیچاره  گُل  رسید

خیس زِ  اشک بلبل  ، تنِ خاک

گُلِ زخمی نجاتی ندید که ندید

قامت  نازکش  از کمر  بشکست

خونش از پی چنگال خار ، روان

افتاد سرد و بی جان بر پیکر خاک

خار نشست به گریه و فریاد و فغان

که عمر عشق ، همیشه کوتاه است!

دنیا  همیشه  سازِ ناکوک  است!

او عاشق من بود و  من از پی او

آه که چه زود رخت سفر بر بست!

ناگه بغض باد ، شدید طوفان شد

اشک های بلبل آن چنان  سِیلی

نفس های خار به شماره رسید

انتقام طبیعت بهر مرگ یک لیلی!


برچسب‌ها: شعر نو, شعر, زینب عامری ...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 3:39