وحدت

ساخت وبلاگ
به نام خداوند عقل و احساس

وحدت

گفت به دریا قطره کوچکی

آخر چه نیازی تو را به من؟

به ساحل عریان بهر آزادی

ای رفیق قدیمی !موجی بزن

نه من اسیر تو، نه تو محتاج من!

رها شدن  زِ این قیدها  مرا  باید

می روم فارغ و رها  از  تو روزی

آری!  خودم  دریا  شوم  شاید

گفت دریا: قطره کوچک پرمدعا

من گرچه پهناور و  پُرشکوه اما

وجود من نیست مستقل از شما

دریا، دریا نَبوَد بی اجتماع قطره ها

قطره خندید: تاثیر من کجاست؟!

آبادی زِ قدرتی است که تو داری!

هزاران موج کوبان زِ یک آه توست!

از منِ قطره بگو برآید چه کاری؟!

فردا که شد با موجی  بس  بلند

جدا شد  قطره سرکش  زِ  دریا

پس به خواب خورشیدی رفت فرو

بر  پیکره  لخت  تکه سنگ ها

دریا ناکام و طغیان زده  مُرد

نرسید گامی که به آبادی برداشت

آن روز  دنیا  تا  به  مرز آبادی

تنها یک قطره فاصله داشت!


برچسب‌ها: شعر نو, شعر, زینب عامری وحدت,...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 3:39

close
تبلیغات در اینترنت